جور دیگر باید دید
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
همیشه یک کارگردان باید باشه تا به پسر جذابهی داستان
بگوید؛ دختر زیبائهی داستان عاشق پیراهنهای دکلتهی پفپفیست. رویایش جواهرات وَلِنتیونوست. عطر همیشگیش مادمازلِ شَنل! همیشه باید یک کارگردان باشد که به دختر زیبائهی داستان
بگوید که پسر جذابه عاشق جورابهای ساق بلند و هِدهای سرش است. همیشه باید یک کارگردان باشد تا به پسر جذابهی داستان یاد
بدهد، امشب که دختر زیبائه ناراحت شد و سرش داد زد، مثل همیشه سکوت کند و فردا با
یک دسته رز صورتی وقتی دختر میخواست در خانه را باز کند، از پشت در غافلگیرش کند! اون کارگردان به دختر زیبائه هم یاد میده وقتی یه مرد
اینطور باهاش رفتار کرد خواستنیترین باشه براش. کارگردان باید باشه تا فیلم رو پر کنه از عشقهای آنی و
مقطعی تا عشق مداوم اون پسر جذابه و دختر زیبائه با همهی فراز و فرودهاش به چشم
بیاد. کارگردان فیلم است که به پسرجذابه لبخندهای جنتلمنمآبانه
یاد میدهد و نگاههای تحسین برانگیز و به دختر زیبائه ناز! کارگردان فیلم به دختر زیبائه یاد میدهد وقتی پسر جذابه
حالش خراب است کجا میرود و به پسر جذابه یاد میدهد برای تمام خوبیهای دختر
زیبائه تمام رذایلش را از بین ببرد. کارگردان به دختر جرأت غرور ورزیدن میدهد و به پسر جرأت رسوا شدن! کارگردان است که میگوید، داد بزنید، بکوبید، بشکنید... نگران نباشید! و در آخر نگاهی میاندازد و به راحتی با یک نفس میگوید: «به هم برسید!» پشت میکند و میرود و این دو، تا ابد، در همین لحظه ثابت خواهند ماند. ............................................................................................................... نمیدونم درکم کردید یا نه؟ ولی تو رو خدا ایراد نگیرید :)) کوچیک که بودیم خونهی خاله بزرگه که میرفتیم عید دیدنی؛ از وقتی میشستیم هی لحظهشماری میکردیم عیدیها برسه... عیدیهای رویایی؛ خاله بزرگه ما بچهها رو خوب میفهمید، اون موقع که ارزش هر چیزی برامون به تعدادش بود، اون موقع که 5تا صدتومنی برامون یه دنیا بود و یه هزارتومنی، هیچی! عیدی ما یک بستهی اسکناس نوی 50 تومنی، 100تومنی یا 200 تومنی بود. عیدی رو که میگرفتیم دیگه خیالمون راحت میشد، میرفتیم با بچهها تو اتاق بازی کنیم. اولش کسی کاری نمیکرد، خب اصلا دلمون نمیاومد اسکناسای مرتب و تیز پیچیده شده تو کاغذ و تکون بدیم... ولی یکم که میگذشت اولین دونه رو که در میاوردیم... بارون اسکناس بود که رو سرمون میبارید... عروسی میگرفتیم واسه خودمون. عید که تموم میشد دیگه اسکناسا نو نبود! خاله بزرگه هنوزم ماها رو خوب میفهمه. این روزا اسکناسای کم میده با ارزش بالاتر!! **** داداش کوچیکه عادت داشت (یعنی از قبل امسال) تولدم که میشد حتما یه چیزی از وسایل خودش برداره، کادو پیچ کنه، هدیه کنه به من! خوشبختانه این داداش کوچیکه عشق چیزای اکلیلی و منجقی و ... است. همیشه تو خرت و پرتهاش یه دستبندی، چیزی پیدا میشد واسه من! **** نمیتونم بگم هدیه دادن رو بیشتر دوست دارم یا هدیه گرفتن اما تمام لذتی که یه هدیه داره، هیجانیه که سر باز کردنش دارم... البته که هدایای خوب همیشه تو ذهن آدم هم لذتبخشند. امسال هم هدایای جالب و متفاوتی گرفتم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر با بددلی و غم و اضطراب وارد 20 نشدم. امیدوارم تا آخر همینجور بمونم! سعی کنید جمعه، در بیرون از خانه، تولدتان نباشد! چون همه جا صف است و شلوغ و پر از نبودِ جا برای پارک! هرجا که ممکن است شما تولدتان را برگزار کنید!! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- از کسانی که علاوه بر اینکه وقتشان را برای خواندن این خزعبلات هدر میدهند و علاوه بر نگرانیشان حاکی از نبودِ من کامنت هم میگذارند و حالم را میپرسند از اعماق وجود سپاسگزارم :) پولهایی که خرج عیدی شده! خرجِ دوست و فامیل و خانواده آرزو دارم در یک قرعهکشی بانک مقادیری پول برنده شوم روزهای آخر سال، روزهای قبل از عید وقت تجدید خاطرات است طی یک خانهتکانی هول هولی! روزهای جمع کردن وسایل و کتابها و کمد دانشگاه و ... روزهای قبل از عید، با زاویهی 45درجه راه میروم روی زمین از بس کیفم پر است پر کتاب و عیدی روزهای قبل از عید روزهای سرخوشانه راه رفتن است با مریم! خوردن پاستای بیمزهی یک کافهی جدید و لذت بردن روزهای نفس کشیدن در کتابفروشی افق دیدن دوست و آشنا روزهای باد و بارانهای ناگهان روزهای عیدی گرفتن من، پوستر برج ایفل، همشهری داستان، تقویم... روزهای قبل از عید برایم روزهای ماهی قرمز نخریدن است فقط اینکه، «آقا میشه از این ماهیها چندتا عکس بگیرم؟!» روزهای قبل از عید نمیدانم چرا همین امسال، پر بود از راننده تاکسیهای مهربان روزهای قبل از عید پر است از شوق خواندن کتابهای ناخوانده و ناامیدی همزمان من که هیچگاه اینهمه کتاب تمام نخواهند شد! روزهای آخر سال را آدم، هی زیر و رو میکند به دنبال چند نقطهی روشن، که بگوید سالم را خوب گذراندم! امسال انصافاً سال خوبی بود برایم! پر از اولینها روزهای بعد از عید اما.... امیدوارم تکرار همین امسال نباشد برایم دعا کنید، شادی را در لحظه لحظهی سال 91 برایتان آرزو دارم :)
نوشتهی زیر نمونهی یک روزِ برنامهای است که در زیرتر توضیح دادهام؛ فقط جهت آشنایی شما! نیازی به جواب دادن به من نیست :) زندگیِ من، پیامِ من است. ماهاتما گاندی تکلیف: امروز؛ فکر کنید که این جمله در موردِ شما صدق میکند یا نه؟ اگر اینطوره، پیام زندگی شما چیست؟ (بدونِ هیچگونه پیامِ منفور حاصل از شرایط، لطفاً!) ................................................................................. *transform(your life( اسم برنامهای است که نمیدانم دقیقا مناسب چه سیستمعاملهایی است اما اگر علاقهمند بودید حتماً یک جستجویی بکنید. transform برای هر 365روزِ شما یک تکلیف دارد با هدف دگرگونی! ;) **نوشتههایی از چری هیوبر
از تردیدهای رد شدن از خط عابر پیاده؛ که حقِ منِ پیاده است! از صندلیهای لق این وَنهای لعنتی دلم میگیرد از مردمِ قحطیزدهی پناهنده به حراجیها از صدای بوق موتورهایی که خلاف جهت میآیند از این فروشندههای زرنگ! از این دلالها دلم میگیرد از آسفالتهای تیکه پاره شدهی «اتوبان»!! از قیمت موزِ شبِ عید کیلویی 1450 تومان از پیچیدن وانت و اتوبوس و این کامیونهای وحشتناک دلم میگیرد از کتابفروشیای که نزدیک خانهم نیست! کافهای موردعلاقهم که بیدود نیست دلم میگیرد از این کاندیداهای که هنوز نمیشناسمشان! از بوی بد نمازخانهی آقایانِ دانشکده از این آدمهایی که بیتفاوت و گاهی بیملاحظه از کنارت میگذرند؛ کنارت توی تاکسی مینشینند؛ پشت سرت توی مترو میایستند... دلم میگیرد از ضعف این روزهای روحم که جسمم را مریض میکند، که گلوی جسمم درد میکند که گوشِ جسمم تیر میکشد! شب اما؛ جلویِ خانه وقتی میان این سرمهایِ بیابر، چشمم به هلالیِ درخشان میافتد دلم کمی از هم باز میشود. وقتی میانِ این همه شلوغی، آرام، دورِ هم شام میخوریم... یادم میرود... تا فردایش!
لطفاً بمانید. میخواهم 40-30 سال دیگر دستِ بچههایم را بگیرم بیایم برنامهی شما، بنشانمشان رویِ آن صندلی قلبیِ چوبیِ خوشگل تا با هم گپ بزنید و من از آن دور ببینم چهها بهشان یاد دادهام و ندادهام. که آخر کار وقتی میگویید ممنون از اینکه اومدی به برناممون، برخلاف 99.99% بچههایی که تا حالا آمدند، بگویند: «خواهش میکنم!» که بعداً فیلمش را برایشان بگذارم که بدانند چه بلبلزبان بودهاند... که میانِ حرفهایشان یکهو بگویند پیکانِ بابام یا از اذیتهای مامان بگویند! که من بفهمم چه در ذهنشان میگذرد؟ صبر کنید! ............................................................................................................... اگر مهمانهای کودک برنامهی «رادبو هفت» را به صورت حرفهای دنبال کنید؛ بهتر متوجه حرفهایم خواهید شد :)
قبلاًها دلم میخواست حتماً بروم راهپیمایی 22 بهمن؛ قبلاًها که آنها که آمده بودند به من لبخند میزدند. قبلاًها که میرفتیم راهپیمایی، کسی متوجه نمیشد که خط فکر
سیاسیمان چیست و چه و چه! چون همه فقط برای روز «22بهمن» میآمدند.
قبلاًها که میرفتیم راهپیمایی احمدینژآد بیشتر در موردِ انرژی هستهای
صحبت میکرد. قبلاًها هم مثل همین الان در موردش فکر میکردیم اما
راهپیمایی میرفتیم!! قبلاًها اصلاً دوست داشتم که برویم، قبلاًها که مثل عید نوروز و
ماه رمضان و ماه محرم، برای «دههی فجر» هم روزشماری میکردم. دلم پر
میکشید برای آهنگهای تکراری، برای سرودهای دسته جمعیِمان در مدرسه، برای
بهمنهایی که برف میآمد و ما و همهی اولیای مدرسه باهم در حیاط پایکوبی
میکردیم به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی! قبلاًها شاید مطالبات مردم کم بود یا نبود! قبلاًها شاید 1404 دورتر بود! نمیدانم. حالا من همینجوری دوست ندارم بروم. یعنی اگر راست میگویید بیایید تک تک افرادی که میآِیند یا نمیآیند را بررسی کنید... اگر بگذارید یکی مثلا بیاید با این پلاکارد: من امروز برای انقلاب«مان» راهپیمایی میکنم اما از وضع اقتصاد«مان» ناراضی هستم. من حتماً پرشورتر خواهم آمد. اگر بگذارید یکی بگوید: من برای انقلاب«مان» آمدهام. اما بعد از 30 سال هنوز نتوانستهم به عنوان یک معلم جایگاه خوبی داشته باشم. که کلاً شخصیتی هم ندارم!! یک سری از این جمعیتی که انقلاب کردهاند دیگر به مرور نیامدهاند. اصلا سال 88 را فراموش کنیم... دیگر دلشان نخواسته اصلاً از 82 بیایند! آنهایی را میگویم که دلزدهاند، آنها که فکر میکنند باید بروند جشن پیروزیای که آخر نشد آنچه میخواستند. بعضی فکر میکنند اگر بروند یعنی رضایت از تمامی فعالیتهای این سالها، جوری شده و کردهاید که امروزِ روز بعضی مردم نمیتوانند محض پیروزی انقلاب«شان» و فقط و فقط با همین قصد شرکت کنند چه آنها که الان مخالف شدهاند چه آنها که موافقترند! دیگر نمیشود گفت آنها که نیامدند مخالف نظامند و آنها که آمدند دقیقاً راضی از این سیستم. اگر ممکن است یک اتاقکی پیدا کنید، یک کوه صعبالعبوری که عقل دشمن اصلی و فرضی هم قد ندهد. بنشینیم و حرف بزنیم و راحت باشیم و انتقاد کنیم و به صلاح نظام هم برنخورد. اینجا را پیدا کنید زودتر تا دلسوزانه واقعاً مثل برادارن و هموطنان هم صحبت کنیم! .......................................................................................................................... * به آستانهی صبر ملت غیور و شهیدپرور ایران تبریک عرض میکنم! ** یکبار در جمعی، یکی از افرادی که نه از لحاظ سیاسی و نه مذهبی با ایران مطابقت ندارد، جملهای گفت که اصلاً در ذهنم کمرنگ نمیشود: «اینها به خودشان هم رحم نمیکنند». آنروز همه خندیدند اما من واقعا حالم بد میشود از تکرار این جمله که واقعیتی تلخ است خیلی از مواقع! به آنهایی که انقلاب کردند رحم کنید...! *** خطر حذف!
مبارکمان باشد روزِ آمدنِ قرارِ زمین، نورِ ماه، زلالیِ آب. روزِ آمدنِ رحمت ِ ما! ................................................................................................. معتقدم اگر قرار و نور و زلالی هم از او نباشد، بیشک هرکدامِ اینها به نوعی متأثر از وجود اوست همهی دنیا، همهی ما!
حالا؛ که با کمی خستگی دستم رو بو میکنم حس مادری رو میگیرم که کارشو کرده و منتظره نینیِ خستهش بیاد و بیفته تو دامنش! ........................................................................... حس مادریم میآد نمیدونم چرا!

